چه عيد هاي مبارك كه سر زديم به هم
تن شكفته ي روحي مجرديم به هم
دو شاخه ي سبز ِبخت بسته ي سبزيم
كه سيزده به درانه مقيديم به هم
تو فاعلي من فعلت ، و گوش شيطان كر !
نياز مبرم خويشيم و مسنديم به هم
دو رود جاري در مرز چشم هاي هميم
و گاه خيره شبيه دو تا سديم به هم
تو در نماز مني ، من هميشه مقتدي ات
بفهم ! حضرت ِ مجنون ! كه مرتديم به هم
در انقلاب ِكبير شبانه هاي عقيم
حروف مبتذل ِ هر چه ابجديم به هم
خيال ِ خام پلنگي شديم ، ظهر ِ بعيد
بدون ماه ، يكي جفت ِ ممتديم به هم
بخوان بلند تر از آيه هاي سنگي كوه
صداي قل و اعوذ ِ محمديم به هم
ببوس ! عريان كن اين غرور ِ وحشي را
.........................................
به ياد سفره ي عيدي كه سال پيش شديم
دو ماهي ِسرخي كه مي آمديم به هم .
سال نو ات مبارك . سال نومان مبارك _ آيدا _
"هرگز كسي اين چنين فجيع به كشتن خويش بر نخاست
كه من به زنده گي نشستم ! " ا.شاملو
آخرين عصر ِ شعر ِ 86 ِ تب ريز ، در آخرين جمعه ي سال ، در آخرين طبقه ( طبقه ي چهارم ِ) يكي از ساختمان هاي مسكوني ِ تب ريز برگزار شد كه به دود نزديك تر بود تا بهار ، ... درست شبيه سر همين 4 راه ، اما سعيمون بر اين بود كه بهارگونه و بهار ترش كنيم .
راه اول :
] يازده قبل از ظهر ِ جمعه _ 24/12/86 _ SMS: (سلام آيدا جان ! امروز منتظر من نباش . بابا رو دوباره بستري كرديم. الان بيمارستانم . خيلي ببخشيد . _ پرستو خانجاني _ ) [
] يك و چهل و هشت دقيقه ي بعد از ظهر :
- سلام آيدا جان
- سلام اورن ِ خوبم
- ...
- ...
- ...
- ...
- طبق معمول << دووزلي ؟!؟ ( با نمك ! )
- جانم ؟
- ما نميتونيم بياييم ، يارات كلاس داره ، و مهمون داريم ، مامان بابا هم خونه نيستين كه .... ( پدر اورن و يارات _ دكتر صمد صباغ _ نامزد دوره ي هشتم مجلس بودن !
- ...
- ...
- من هم بعد از اين يادم باشه كه هارتي به پورتي ميخوره با بچه ها جمع نشيم كه بياييم تولد اورن ، كه بياييم يارات برامون پيانو بزنه ( البته اينا رو ته ِ دلم گفتم ) .
- ....
- .... [
]رزيتا پدر بزرگش فوت كرده ، نسرين هم يه دلايلي آورد و من هم كه يعني باور كرده باشم گفتم ايرادي نداره ، و مريم علوي هم ( !!!!!!!!!!!! )[
]از ليلا سامي خبري نشد . ميگفت براش كاري پيش اومده ، گفتم آره راس ميگي ، ما نيستيم كه خودمونو دعوت ميكنيم كه يه روز بياييم واسه املت و خاله بازي ، شماها زحمت نكشين ، ( اين بار هم ته ِ دلم گفتم ). [
] دو و نيم ِ بعد از ظهر ، چهار راه شهناز ، جلوي شيريني مجلسي ... با تعدادي از بچه ها جمع ميشيم و ... بعد از چند دقيقه پياده روي سوار ِ RD ميشيم . به مقصد كه ميرسيم راننده برگ سبز ِ خالي قبول نميكنه و منو مجبورم ميكنه كه يه پونصدي هم بدم ، از ماشين كه دور تر ميشيم تازه ميفهميم سوار ِ پرشيا شده بوديم ( !!!!!!) [
] طبقه ي چهارم .
دختر ها يكي يكي كفش هاشونو در ميارن و بعد وارد خونه ميشيم .
(...............................................................................
................................................................................
......................................................................................)
خواهرم فرحناز يك سري چاي ِ فنجاني ِ داغ مياره ( هرچند مال همه سرد ميشه بعد ميل ميكنن ! )
.
.
.
قرار شد با تفألي از حافظ شروع كنيم .
ايلناز ميگه :
بسم الله الرحمن الرحيم
و بعد آروم ميخونه :
زهي خجسته زماني كه يـار بـاز آيد
به كتم غمـزدگان غمـگسار بـاز آيد
بـه پيش ِ خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بـدان اميد كه آن شهسوار بـاز آيـد..
اگـر نه در خم چوگان او رود سر ِ من
ز سر نگويم و سر خود چه كار باز آيد
مقيم بر سر ِراهش نشسته ام چون گرد
بـدان هـوس كه بدين رهگذار، باز آيد
دلي كه با سـر ِ زلفين ِ او قـراري داد،
گـمان مبـر كه بـدان دل، قرار باز آيد
چـه جـورها كه كشـيدند بلبلان از وي
به بوي آن كه دگـر نو بهار، بـاز آيد
ز نقش بند قـضا هست امـيدِ آن حافظ !
كه همچو سرو ، به دستم نگار باز آيد .
] با حافظ همچنان ، صداي موزيك بدون كلام ِ داوود آزاد پيچيده توي اتاق .............
من و سحرتوي دلمان زمزمه ميكنيم : بردي از يادم / دادي بر بادم / با يادت شادم / دل به تو دادم / از غم آزادم / با يادت شادم /.../ چه شد آن همه پيمان / كه از آن لب ِ خندان / بشنيدم و هرگز / خبري نشد از آن .. / كي آيي به برم ؟! / اي شمع سحرم / در بزمم نفسي / بنشين تاج سرم / تا از غم گذرم / ............./ [
] ايلناز حقوقي ، _ باران _ ، متولد ِ 6/6/66 ، دانشجوي مهندسي عمران - آمل -
ايلناز مثل هميشه ميگه " به نام خدا " و شعرش رو ميخونه :
با نام ِ چشم هاي تو قصه خود ِ منم ............. از آن دمي كه جان تو رقصيد در تنم
هر دم به رسم حادثه ها زنده مي شوي ............ در تو به توي ِ آينه ها تا كه بشكنم
تنديس درد را و تو را آرزو كنم ..................... در كوچه هاي خلوت ِ قلبم قدم زنم
چند آسمان براي سپاست ركوع كنم ؟ ............... پروردگار ِ پاك ، كه من نيز يك زنم
در لحظه تار ِعاطفه اي از صميم قلب ............... در گرد جان تازه ي قلب تو مي تنم
با نام چشم هاي تو معصوم ِ كوچكم ......... من را بخوان كه قصه ي مادر شده ، منم
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر ، تو بيا شروع من باش
شبو از قصه جدا كن ، چكه كن رو بـاور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخـــر من
اسمتو ببخش به لب هام ، بي تو خاليه نفس هـام
قـد بكش رو باور من ، زير سايه بون ِ دستــام
خواب سـبز رازقي باش ، عاشق هميشگي بــاش
خـسته ام از تلخي شـب ، تـو طـلوع زندگي باش
من پر از حرف ِسـكـوتم
خــالي ام رو به سـقوطـم
بي تو و خــالي ي عـشقـت
تشـنه ام كــوير ِلــوتـــم
نمـي خــوام آشـفـته بـاشـم
آرزوي خــفــتـه بــاشــم
تو نذار آخر قصـه حرفمو نگفته باشـم
.
معين
اسما خداوردي زاده ، متولد 3/5/69 ، سوم ِ رياضي
1)
دلگيرم
دلگير
خدا دستم را در انبوه برده فروشان رها كرده و
پي ِ زليخا ميگردد !!
دليگيرم
...
بوي ِباران را توي مشتم دفن كرده و اينجا
مرا
يتيم ، آسمان مينامند
و تنم
اين خاك ِ مغرور كه مفهوم ِ يكنواختي دارد
مفهوم رويش جوانه اي نارس از لاي دست هاي من
و مردي كه اصالت گربه اش را به نژاد ِپدري اش فروخت
و كودك
كودك ِ بي گناه ِمن
كه هنوز قانون ِ چراغ راهنمايي ياد نگرفته و
هر صبح براي پدرش ديزي باز ميكند
فيلم گربه هاي اشرافي نگاه ميكند كه مبادا
اصالت پدري اش را فراموش كند
#
دلگيرم
دلگير
خدا خودش را در تنم ارزاني داشت و من امروز برده ي خودم شدم
و دخترك
دخترك ِ من
كه هنوز قوطي ِكبريت را خطر ناك ميداند
امروز به نژاد پدري اش رسيد .
2)
پروانه اي كه از خيالم گذشت
و به نقش كشيد پيله ي خاطراتم را
حوض ِ كوچك مادر بزرگ
سماور مسي ِ كنار حوض
و ازدحام مكرر پروانه ها كه تو را از بر ميكردند
و پروانه اي كوچك كه افتاد توي استكان ِ چاي ِتو
تاريخ ِ قرمزي شد و تو را به دست ِافلاطون سپرد
...
اينجا اهريمني است كه پا پيچم شده
و هي تو را به جنگ ِ خدا و دستور به قتل پروانه ها اغفال ميكند
اينجا بوي خدا ، بوي شيرين ِ قنادي ِ سر كوچه نيست كه فراموش كني
و براي صرف چاي مهمان شويم
اينجا دختركي نشسته و مادرش را به جاي نفس هايش نفرين ميدهد
و انكار ميكند هنوز
كه گاو ميشي ، بلوز ِ قرمزش را به عشق بازي برده
#
گل هاي قرمز ابريشمي ِ دور ِ استكان
و دعاي امن يجيب ُ
و اينكه امروز چند قرن از كوچ ِپروانه ها گذشته
و من هنوز توي استكان براي تو چاي ميريزم.
باز
اي الهه ي ِ ناز
با دل ِ من بساز
كين غم ِ جان گداز
برود ز برم
/.../
آن كه او به غمت دل بندد چون من كيست ؟
ناز تو بيش از اين بهر چيست ؟
تو الهه ي نازي در بزمم بنشين
من تو را وفادارم بيا كه جز اين
.............
.
بنان
فرناز بني شفيع ، - ري را - متولد 21/3/63 فوق ديپلم ِ فرش
اين راه كه مي روم به تركستان نيست ، اين راه به چشمهات جريان دارد
من ماهي ِ رود خانه اي آرامم ، رودي كه به آبشار ايمان دارد
روييده اي از ميان انگشتانم ، پر پيچ تر از تمام ِاسليمي ها
روييده اي از تنم ، ببين بعد از تو ، اين باغچه بوي تند عصيان دارد
اين كودك ِهفت سالگي هاي من است ، با چند مداد رنگي و يك دفتر
طرحي زده از تو با لباسي آبي ، نقاشي كودكانه اش جان دارد
او جشن گرفته با عروسك هايش ، هر روز عروس ميشود تا شايد
داماد شوي بيايي از راهي دور ، او عشق درون سينه پنهان دارد